![]() |
![]() |
|
| و ما تلک بیمینک یا موسی؟قال هی عصاي أَتَوَكَّأُ علیها وأَهُشُّ بها على غَنَمي وَلی فیها مآرب اخری |
|
برای تنفس در این فضا رفتم سه رنگ مداد رنگی خریدم .. می خوام موقه خوندن این کتاب ها حرف های عقلی شون رو سبز ، تجربی شون رو قرمز و حرف هایی که منطقی جز نگرش اون نویسنده نداره رو زرد کنم. شاید کمی بعد بتونم بگم چند درصد از حرفاشون نه عقلی است نه تجربی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 7:56 قبل از ظهر توسط نیلوفر دمنه |
|
|
مدتی است تو game theory دست و پا می زنم .. تو این مدت همش فک می کردم چقدر احمقانه است که تو یه بازی آدما فقط خودشون رو ببینن و حتی این به جایی برسه که برای ماکزیمم کردن سود خودشون نتیجه بازی رو به اونجا برسونن که به ضرر خودشون باشه ، مثلا بازی 1معروف زیر رو ببینید: بازیکن2 اقرار عدم اقرار -1,-10 -2و0 عدم اقرار بازیکن 1 -5,-5 -10,-1 اقرار
تو این بازی تعادل بازی تو (-5,-5) رخ می دهد . به نظر شما مسخره نیست؟ فرد میخواد سود خودشو ماکزیمم کنه و فقط هم سود خود خودش براش مهمه اما در نهایت به سود کمتری برای هردوشون برسند. خیلی ادبیات خودخواهانه ای است.... فک می کردم ما این طوری بازی نمیکنیم،یعنی این مدل رفتار بچه مسلمان ها را توضیح نمی دهد. چون ما تو این بازی اصالت رو به سود خودمون نمیدیم که بخوایم اون را به حداکثر برسونیم ، ما حتی بهینه اجتماعی هم در نظر نمی گیریم ما با رضای خدا پیش میریم ... نمی دونم ولی این مدل _رفتار آدما رو خیلی قشنگ مدل میکنه ، حتی آدمای هم جنس ما رو.. دو بنگاه اقتصادی در رقابت باهم حتی برای آنکه نذارند طرف مقابل سود بیشتری ببرد کلا سود خودشون رو هم از بین می برند.. بابا جان این تو پارایدایم من نیست... دچار استحاله ی فکری شدم... یه سوال به نظرتون امام خمینی چه جوری در بازی سیاست خارجه بازی میکردن، مگه جز این بوده که چون مبناش و ته هدفش حداکثر سازی سود یک آدم و حتی یک ملت نبوده ،حتما و قطعا در مواجه با رقیب در این بازی به( pay off=(0,-2 می رسیده؟ به نظرم همه ی مشکل ما اینه که هدف رو گذاشتیم حداکثر سازی سود فرد! هم من و هم رقیب... کاش تو زندگی از این پارادایم بیرون بیایم ما باید از پیله ی حداکثر کردن سود خودمون دربیایم و به یه چیز بالاتری فکر کنیم ...ما باید از پیله ی انانیت خودمون درآِم و شاید آن روز قیامت باشه... درد از اونجا شروع میشه که تو این دستگاه برای خودمون،برای انسان جایگاهی قائل میشیم، یادمون میره ما فقط اومدیم که مظهر خدا باشیم ...همین و بس... پی نوشت: 1- بازی دو فرد زندانی است که به همدستی هم یک جرمی انجام داده اند.حالا آیا اقرار میکنند یا نمیکنند؟ که در نهایت تعادل نش بازی اقرار کردن دو زندانی وتحمل 5 سال حبس است.با اینکه به نظر میرسه وفاداری و اعتماد به هم خروجی ش اعتراف نکردن بوده. 2- سعی کردم یه جور بنویسم که با ندونستن game هم منظورم رو بفهمید اما نمیدونم خواسته ام محقق شد یا نه؟:) اگه نشده بگید کاملش کنم. برچسبها: تئوری بازی ها |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط نیلوفر دمنه |
|
|
به هر حال سه راه پیداست: "پلیدی"، "پاکی" و "پوچی". این سه راهی است که پیش پای هر انسانی گشوده است، و تو یک کلمه ی نامفهومی ، و وجودی بی ماهیت ی و هیچی که بر سر این سه راهی ایستاده ای. تا ایستاده ای، هیچی، چون ایستاده ای، هیچی. یکی را انتخاب می کنی ، به راه می افتی، و با انتخاب راه رفتن ات، خودت را انتخاب میکنی، معنی می شوی ، ماهیت وجودی ات معین می شود، چگونه بودن ت شکل می گیرد، و این چنین است که آدمی که با تولد وجود یافته است، با انتخاب ماهیت می یابد. دکتر شریعتی پی نوشت: 1- بر سر سه راهی های زندگی دعا کنید، الهی تصمیم بگیریم... 2- بعد از بیش از یک سال تصمیم گرفتم دوباره به اینجا برگردم .پس سلام! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط نیلوفر دمنه |
|
|
پی نوشت -
1- حالمان بد نیست غم کم میخوریم کم که نه، هر روز کم کم میخوریم 2-به مناسبت بارگاه سریع الرضا: درها همه بسته اند الا در تو تا ره نبرد غریب الا ره تو 3-بدون شرح: چون جان تو می ستانی چون شکرست مردن با تو ز جان شیرین شیرین ترست مردن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط نیلوفر دمنه |
|
|
"سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد.می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.سگ اصحاب کهف ،زبان به سخن باز کرد اما پیش از آنکه چیزی بگوید ، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمی اش کردند. سگ اصحاب کهف گریست و گفت : من هشتمین آن هفت نفرم. با من اینگونه نکنید ... آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟...آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد میکند؟ هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم ، امروز از غارم بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود،اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است. سگ اصحاب کهف گفت : آمده بودم از تغییر برایتان بگویم .از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن .اما می بینم که شما از تبدیل ، تنها فروتر رفتن را بلدید،سقوط و مسخ را. با چشم های اعتیاد به جهان نگاه میکنید و با پیش داوری زندگی. چرا نیاموخته اید،نیاموخته اید که به دیگران گوش دهید.شاید دیگری سگی باشد، اما حقیقت را گاهی از زبان سگی نیز می توان شنید! سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد. خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت...." ازکتاب من هشتمین آن هفت نفرم پی نوشت: 1- بدون هیچ دلیلی این رو در کتابی خوندم چون قشنگ بود گذاشتم ، شما هم بخونید .متن نه تولیدی _ نه بومی _ نه از برای حل مساله ای نوشته شده فقط و فقط دل نوشته است! 2- این هم یکی از بخش های صحبت های شهید بهشتی (هدیه ای به دوستان:)) :
برادران مسلمان!می دانیم به دنبال هر انقلاب،مشكلات فراوان وجود دارد، ولی به امید خدا و به امید رهنمود های رهبر،ما مردم مسلمان ایران تصمیم قاطع اتخاذ كرده ایم كه استقلال پر عظمت خود را به هیچ قیمت و به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی از دست ندهیم و اگر كارمان به جایی رسید كه موقتاَ با دوك نخ بریسیم و با سوزن بدوزیم و با الاغ و اسب به اینجا و آنجا سفركنیم،باید مقاومت كنیم،باید مقاومت كنیم؛این است مكتب خونین تشیع.برای همه ی ملت مسلمان راه كشاورزی و صنعت را باید باز كنیم؛ما دست نیاز به طرف غرب و شرق دراز نمی كنیم. 3- من علاقه ی وافری به این سخن شهید بهشتی دارم، احساس میکنم الگوی خوبی برای شیوه کادرسازی انقلاب در آن ارائه کردند :(لبته من ازش اینجوری می فهمم که در فرآیند کادر سازی برای انقلاب اولین نکته مهم که باید مورد توجه قرار بگیرد دادن فرصت به انسان ها برای رشد است)
انقلاب ایران ، انقلابی نیست که کادرهایش را از جلو ساخته باشند و بعد پیروز شده باشد و انقلابی هم نیست که بتواند کادرهایش را از یک جائی دیگر به صورت صادرات و واردات ،وارد کند. انقلابی است که باید کادرهایش را ضمن عمل کمال یاب بسازد و طبعا زمان می خواهد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط نیلوفر دمنه |
|
|
بسیج مدرسه عشق است. امام خمینی
13 مرداد، سالگرد شهادت مريم فرهانيان به عنوان روز بسيج خواهران در نظر گرفته شده است. شهيده فرهانيان از معدود بانوان شهيدي است كه وصيتنامه دارد، نویسنده کتاب زندگی نامه "من و مریم" ایشان را اینگونه توصیف میکند : شهادتطلبي معمولا يك حس مردانه است، ولي صحبتهاي دوستان و آشنايان شهيده فرهانيان در خصوص شخصيت اين شهيده، حاكي از آن است كه حس شهادتطلبي ويژگي بارز شهيده فرهانيان بوده است. مريم فرهانيان به واسطه برادرش مهدي در كارهاي انقلابي حضور پيدا كرد ، مريم انس عجيبي به برادرش مهدي داشت و همين جريان باعث شد از روزي كه مهدي به درجه شهادت رسيد، روحيه شهادتطلبي به مريم فرهانيان منتقل شود. فرازی از وصیت نامه ایشان : همواره در راه اسلام باشید و برای تحقق بخشیدن به آرمان های اسلام کوشش کنید . پی نوشت: چون در بحث تشکل اسلامی هر چه داریم از شهید بهشتی داریم به نظرم مفید آمد اگر در این پست هدیه ای از آن شهید بزرگوار بحر دوستان به ارمغان آوریم: 1- عکسی که می بینید عکس نماز آخر (یک ربع قبل از شهادت) شهید مظلوم آیت الله بهشتی است که در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر سال 60 گرفته شده است. در خاطرات آن روز خواندم: جمع یاران یکی یکی وضو گرفتند و برای آخرین بار پشت سر شهید بهشتی به نماز ایستادند. پس از نماز، آن هنگام که بهشتی عزیز سخن میگفت و دستور جلسه بحث تورم و رئیسجمهور آینده بود، ناگاه در میانه کلام با نگاهی که انگار به جایی خارج از زمان و مکان خیره شده و با چهرهای که در آن معنویت و صفای ملکوتی موج میزد به جمع رو کرد و گفت،« بچهها! بوی بهشت میآید! نمیشنوید؟» و چند لحظه بعد صدای انفجاری مهیب و شعلههای عظیم آتش و دود و سیلآوار بر سرها و دیگر هیچ... آن شب «سرچشمه» و «دفتر حزب جمهوریاسلامی» کربلای ایران شده بود و معراج عشاق و میعادگاه مهاجران الیالله.
2- دستور داده بود تعقیبات نماز تو حزب ممنوع! می گفت: الآن بهترین تعقیبات کار کردنه.الآن فرصت خدمته.ثوابش هم از همه چیز بیشتره. 3- " [انقلاب] زن و مرد مسلمانی را میخواهد که نه فقط مراقب مسلمانبودن و مسلمانماندن خویشاند، بلکه مراقب مسلمانماندن و مسلمانترشدن محیط اجتماعی هم هستند. " ".
مكرر وقتي دور هم مينشستيم و اوضاع و احوال را ارزيابي ميكرديم به اين نتيجه ميرسيديم
كه نيروهاي مخلص مسلمان در جامعه ما فراوانند و جامعه ما يك باطري بسيار پرارزش از
نيروهاي نهفته است. انبار و خزينه و گنجينه نيروهاست. ولي اين نيروها يكديگر را
درست نميشناسند و از وجود يكديگر به اندازه كافي خبر ندارند. بطوريكه اجمالا ما
ميدانيم جامعه ما يك جامعهايست پرنيرو، اما وقتي دست به هر كاري ميزنيم در همان
قدم اول و دوم ميبينيم نيرو كم داريم. آب در خانه است و ما داريم تشنه لب ميگرديم!
و بعد وقتي هم شناسايي ميكنيم باز قدرت سازمان دادن و سامان دادن و تجربه
تشكيلاتيمان كم است. گاهي ميبينيم كه نيروها در هم ميلولند و كار زيادي هم انجام نميگيرد. بنابراين خيلي روشن به اين نتيجه ميرسيديم كه ما دچار ضعف تشكيلاتي هستيم و همواره از اين ياد ميكرديم كه ايجاد تشكيلات اجتماعي بر پايه اسلام از واجبات اساسي هر انسان متعهد، آگاه و مسلمان است." خب خیلی زیبا دلایل و هدف تشکل ها در جمهوری اسلامی ایران بیان شده است .انصافا پیرو این شهید بزرگوار کارهای خوبی شده است اما بالاخره مشکلاتی نیز همواره دامنگیرمان بوده است ،دوست دارم به مناسبت این روز عزیز به فرموده ی ایشان خود نقدی درون گفتمانی کنیم تا باب پیشرفت را بگشاییم چون گفته اند " آنچه كه اتفاق مي افتد، همواره بايد نقد شود. معلوم نيست آنچه كه رخ داده، همان باشد كه در شعارهاي ما آمده. شعارهاي ما درست بوده، اما بحث انطباق آن آرمان با واقعيت است" هدف بسیار ارجمند و پربهاست اما اگر حرکتمان به سوی هدف کند است ،چند دلیل می تواند داشته باشد به نظرم حالا که داریم پایه ریزی کارهای دیگری را هم میکنیم مفید به نظر می رسد اگر ایرادات کوچکی و عواملی که باعث فاصله افتادن ما از آن تشکل اسلامی سازمان یافته می شود را یافته و در حل آنها بکوشیم:(من مهمترین مورادی را که به نظرم میرسه در برهه های مختلف می تواند در پیشبرد تشکل سدی ایجاد کند ، در زیر آوردم اگر نکته ای هست که از نظر ما مغفول مانده اما پر اهمیت است بفرمایید تا نویسنده هم استفاده کند) 1- نداشتن برنامه ریزی دقیق ، تشکیلات و کار تشکیلاتی برای حاضرین رشد نمی آورد و کمکی به سیر الی الله برای آنها نیست. 2- تشکیلات نباید از مردم فاصله پیدا کند و تشکل اسلامی ، تشکلی است که برای جامعه برنامه ریزی داشته باشد، خود را منحصر به گروهی خاص نکند که در این صورت حتی اگر مورد اول در آن صدق کند، باز تشکل آرمانی ما نیست و با آن فاصله دارد.البته ما نیز قائلیم که رسیدن به این نقطه ملزوماتی دارد اما داشتن این دورنما حتی به عنوان هدف نیز خود مطلوب است.اما یکی از مهمترین ملزوماتش این است که پایگاههای خود را در میان مردم تعریف کنیم و نه اتاقهای بسته و کم کم جدا از مردم . برای رسیدن به این مهم باید برگردیم،اگر شهید بهشتی این مکانها را مسجد مینامید و میگفت پایگاههای ما باید مساجد باشد در دانشگاه این مساجد را چه می توان نامید جز دانشکده ها؟! 3- داشتن دید خدمت نه قدرت .این را شهید بهشتی زیبا بیان کردند " برای اینکه عملا به مردم اثبات كنيم كه واقعا نيت خدمت داريم بنا داريم از قبول هر سمت قدرتآفرين خودداري كنيم مگر وقتي كه به صورت يك واجب مطلق عيني از طرف جامعه و رهبري جامعه به دوش ما گذاشته شود. تا آنجا كه كس ديگر وجود دارد كه اين قدرت را در دست بگيرد و اين خدمت را انجام دهد ما به او اولويت ميدهيم تا درس عملي باشد براي همه كساني كه در اين حزب آمدهاند و خواهند آمد كه بگوييم ميشود انسان براي ايجاد زمينههاي در دست گرفتن قدرت تلاش كند اما نه در دست خودش بلكه در دست گروهي كه به عزم اين خدمت با يكديگر متشكل شدهاند." به نظرم مهمترین نکاتی که در یک تشکل می توان روی آن دست گذاشت و به وسیله ی آن ،آن را ارزیابی کرد موارد بالا بود. 4- این هم توصیه و خواهش و حتی می توان گفت فرمان آخر: :دی انتقاد از خويشتن؛ آيا هيچ وقت دور هم جمع ميشويد بگوييد اين يك هفته نقايص و عيب كارم اين بود. اين كار را ميكنيد يا خير؟ خوب، شروعكنيد! هيچ اشكالي ندارد. «المؤمن مرآت المؤمن» يعني چه؟ برادر و خواهر مسلمان بايد آينهي يكديگر باشند. آينه يكي از كارهايش اين است كه عيبهاي آدم را ميگويد. بنابراين هر هفتهاي، دو هفتهاي، يك ساعت دور هم بنشينيم با روي باز و گشادهرويي هر كسي اول عيبهاي خودش را بگويد بعد آنهايي كه جا ميماند ديگران بگويند، بعد هم عيب جمعمان را بگوييم. 5- نمی دونم چرا بعضی موقع ها جای پی نوشت و اصل مطلب عوض میشه؟!!:دی وبه نستعین. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط نیلوفر دمنه |
|
|
ای ساربان جوان! یک جور نگرانی مثل خوره افتاده توی ما که نکند شما به کل ما را فراموش کرده اید. ببینید آقا! ما اینجا هستیم! این جا. قضیه ی ما را یادتان هست؟ یک قراری بود که شما جلو بروید و ما پشت سرتان راه بیفتیم و این حرفها ... یادتان هست؟ حتما این هم خاطرتان هست که امشب رسیدیم بیابان؟ از بخت بد شاید مهتاب که بماند، یک ستاره هم نبود. ابرها چفت هم، ظلماتی درست کرده بودند؛ غلیظ، تو در تو. چشم، چشم را نمی دید. چنگ می زدیم به ردای هم که یکهو جا نمانیم. چون گم اگر می شدیم دیگر واویلا بود. لرز هم گرفته بودیم، چه جور. عین جوجه های یک روزه که پر و بال مادرش را پیدا نکند می لرزیدیم. لاکردار یک سرمایی شده بود؛ انگاری رفتیم سرزمین یخبندان. سوز می زد توی چشم و چال آدم. هیچ کی هم نبود، رهگذری، خارکنی، مسافری ... هیچ. فقط باد بود، هی هو می کشید و همآورد می خواست. بوته ی خارها را بلند می کرد و دیر می جنبیدی می کوفت توی سر و رویمان. مثل یک زن بیابانی دور خودش می رقصید و شن می پاشید هوا. شنریزه لای دندانها قرچ قرچ می کرد. هی یکی می افتاد زمین. صف می ایستاد تا آه و ناله اش را بکند و پا شود. تا یکی دیگر. شما گفتید: «این طور که نمی شود، جلوی پایتان را هم نمی بینید.» راستی هم نمی دیدیم. پا که می گذاشتیم، اصلا نمی فهمیدیم کجاست. خار است، خاک است، سنگ است ... ولی شما مثل ما نبودید. چه جور آدم کف دستش را می شناسد؟ شما همچنین رهوار می رفتید که خیال کن کوره ها، شیار کف دستتان هستند. بلد راه بودید آقا، چه بلدی. بعدش یک تپه ی ماهوری، چیزی پیدا شد. ما منتظر دستور و حرف شما دیگر نشدیم. و همانجا وارفتیم. مثل شله ای ولو شدیم. شما هی دور ما چرخ زدید. رفتید این ور، آن ور. دلتان شور ما را می زد که ما تا صبح آیا دوام می آوریم یا نه؟ یادآوری اش البته شرمندگی است. ولی چه می شود کرد؟ اول زیر لبی، بعد که رویمان باز شد، بلند بلند شروع کردیم به ایراد بنی اسرائیلی گرفتن. یک چیزهایی شبیه این که: «ما را برگردان پیش فرعون، آنجا خوش تر بودیم» «یک چیز بده همین جا بپرستیم خدای تو خیلی دوره »حتی اشتباه نکنیم آخرش یکیمان درامد و گفت «تو و خدایت بروید جلو کارها را که کردید بیاید دنبال ما » شما بدتان نیامد که هیچ ول کن هم نبودید .ناز خریدید،وعده دادید ...دستمان را کشیدید.دورمان راه رفتید تا بلکه ما به «رفتن» رضا بدهیم یادم نمی آید یکبار گفته باشید«اکه هی ،ساربان یک مشت علیل و ذلیل شدم».حتی نشستید برای پاهای تاولی مان گریه کردید ،گفتید :«یک جوری باید گرمتان کرد» گفتید:« اگر بشود کاری کرد جلوتان را ببینید » ما فقط گوش می کردیم . پشت آن تپه کرخ و مات نشسته بودیم و مثل گنگ ها،شما را دید می زدیم که دست سایبان چشم می کردید و با دلهره می گفتید :«این جا یخ می زنید »«این جا گم می شوید »«این جا می ترسید »راست هم می گفتید ،ولی ما دیگر حوصله ی تائید هم نداشتیم .همه ی جل و پلاسمان را پیچیده بودیم دورمان .فقط چشم ها مان پیدا بود آن هم نیمه باز و خمار .اولش چرت های نیمه کاره زدیم .بعد دیگر راستی ندیدیمتان .صداتان البته تا چند وقتی می آمد توی گوشمان .التماس می کردید «نخوابید حالا نه ،حالا نه» من یکی که آخرین صدایی که از گلوتان شنیدم فریاد بود.داد می کشیدید :«من یک آتش میبینم »توی همان خماری با خودم گفتم، لابد شما فکر کرده اید ما ساده ایم.به هوای یک آتش آن دورها چشممان را دوباره باز می کنیم و از این سکر کیفوری می آییم بیرون، ولی نه. ما سنگین خوابیده بودیم. رفیقمان می گوید:« نور باشد همه چیز درست می شود». ما لای خرناسه های توی دلمان گفتیم: « طفلک ساربان جوان». گفتیم: «چرا دل نمی کنی از ما، بابا راه خودت را برو دیگر.» صدای پایی نشنیدیم که رفتید به کدام طرف یا چه کار کردید؟ داشتیم هفت تا پادشاه و هفت تا دولت را خواب می دیدیم. نصفه های شب، ولی پریدیم. دندانها از سرما کلید، یک نرمه یخ روی مو و ابروهامان. دیدیم نیستید. پتو، ردا و لباسها را انداختید روی پاهای برهنه ی ما و رفتید. دیدیم با دستهایتان دور تا دور، تپه های شنی درست کردید که شغالها ما را دیرتر ببینند. شتر خودتان را زانو زده، کرده بودید حائل ما، که نکند طوفان شن بیاید یا گردبادی. حتی تکه نانها و ته مشک آبتان را هم گذاشته بودید کنار دستمان. گفتیم حتما جایی همین دور و برهائید، ولی نبودید. نه یک قدم نه ده قدم دورتر. فقط چیزی که بود، یک رگه ی مهتاب از آن ابرهای تو در تو زده بود بیرون که می شد با همان باریکه ی نور، رد پایتان را پیدا کنیم. چهار دست و پا، وحشت زده افتادیم روی رد. رد پا رفت تا یک بوته ی گزنک، بعد جلوتر، جلوتر و ناگهان قطع شد. ته یک جفت نعلین، آنجا روی خاک بیابان رفته بود فرو، نعلینهایتان. گفتیم حتما خواستید بروید. نعلینها را هم کندید و بدو رفتید که شعله را برامان بیاورید، ولی ردی از پاهای برهنه نبود. هیچی نبود. همه چیز همان جا روی نعلین ها تمام می شد. فکر می کنید ما الآن کجاییم؟ همان بیابان. همان شب. وحشت زده و یخ کرده کنار رد شما که یکهو تمام شده؛ همین. نشسته ایم اینجا و باریکه ای نور از پشت توده ی ابرها افتاده توی صورتمان. آقای ساربان جوان! یعنی ممکن است ما را یادتان رفته باشد؟.. خدا خانه دارد- نفیسه مرشد زاده پ.ن: نفیسه مرشدزاده از فارغ التحصیلان خودمان است .. حرف های امشب از جنس نگفتنی هاست.هیچ کس رو در دعاهای امشب تون فراموش نکنید. یا علی . . .. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط محدثه بنابی |
|
|
در خبرها آمد که پادشاهی نیک سیرت قصد عزیمت از این دیار به اقلیم دیگری کرد و از این رو ما را حبی مستولی شد که نکاتی را اشارت کنیم تا هم بخوانند و بدانند و هم عاملان طالع و صلحا بخوانند و عبرت گیرند.زیرا که گفته اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.
شنیدم از برای ملک وزیری است که به درایت معروف است و مدبّران ممالک آن خطه در دفع مضرات غالباً با ایشان مشورت همی کنند. روزی ملک ، وزیر را به سرای خود همی خواند و از او برای مشورت استمداد همی طلبید.وزیر نیک محضر نیز در دفع مضرّات سخن ها راند اما چه بد که این نکته را سرلوحه قضای خود قرار نداد که: هر که شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید وزیر نیک محضر لب به سخن گشوده و گفت و گفت و حقایق را با حشویات همی در آمیخت . تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد هر پیسه گمان مبر نهالی باشد که پلنگ خفته باشد ملک از سخنان وزیر مضطرب همی شد و در دفع مضرات جماعت اوباش نالان .عده ای را به تجسّس آن طایفه که وزیر ، طایفه ی اوباش نامید برگماشت. وزیر نیک محضر نیز بسی ملول از این جماعت اوباش که اگر این جماعت بر این نسق روزگاری مداومت یابند، مقاومت ایشان ممتنع گردد. درختی که اکنون گرفته ست پای به نیروی شخصی برآید زجای و گر همچنان روزگار هِلی به گردونش از بیخ بر نگسلی وزیر و مأموران سعی همی کردند و بامدادان جماعت اوباش را دست بر کتف بسته و بی رمق به درگاه ملک حاضر آوردند و ذکاوت سعدی را نداشتند که فرمود: تو حساب خویش کن نه عتاب خلق سعدی که بضاعت قیامت عمل تباه داری مٙلِک همه را به کشتن اشارت فرمود،سرهنگ زاده ای که افسار جماعت اوباش را هدایت می فرمود و نزد ملک به وزیری معروف بود، گفت: ملکا! حقاً این جماعت را اوباش نخوان که همی پرهیزگارند و توقع اصلاح همی دارند!توقع به کٙرٙم اخلاق خداوندی چنان است که به بخشیدن خون بنده منت نهد.ملک روی برهم کشید و گفت: پرتو نیکان نگیرد هرکه بنیادش بد است تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است سرهنگ زاده که این سخن بشنید ، نپذیرفت و بر رای خود اصرار همی کرد و فرمود که سیرت و صورت فساد در آن گروه نهاد نشده که حتی اگر چنین بود ، مگر نه این است که در اخبار آمده است : سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد پس از چه در هراسی ؟که اینان از سگان نا اهل تر نیستند پس به اصلاح آسوده ترند ، مگر این که در اهلیت دار مٙلِک در شکی که اینگونه مردم را مجازات کرده و اعدام میکنی! و این قصه ادامه داشت تا ملک را قصد عزیمت به اقلیمی دگر در گرفت. چو کسی در آمد از پای و تو دستگاه داری گرت آدمیّتی هست دلش نگه داری وزیر دیگری که عقل و فهم و فراستی زایدالوصف داشت بر تخت قدرت و حکمت تکیه زد لیکن با آن جماعت همان خواهد کرد که ملوک پیشین کردند و این قصه را فرجامی ناخوشایند است.مگر... اما ای ملک! نخواهی که نفرین کنند از پٙسٙت نکو باش تا بد نگوید کٙسٙت اعلم یا ملک! پادشاهی که طرح ظلم کند پای دیوار ملک خویش بکند
ملحقات: 1- جماعتی را که وزیر نیک محضر جماعت اوباش خواند ،ما ، مردان دلاور می خوانیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط نیلوفر دمنه |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
اسمعی افهمی یا مائده سادات حسینی بنت سید ناصر ! هل انت علی العهد الذی فارقتنا علیه من شهادة ان لا اله الا الله وحده لاشریک له و ان محمدا صلی الله علیه و اله عبده و رسوله و سید النبیین و خاتم المرسلین و ان علیا امیرالمومنین و سید الوصیین و امام افترض الله طاعته علی العالمین و ان الحسن و الحسین و علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و الحسن بن علی و القائم الحجة المهدی صلوات الله علیهم ائمة المومنین و حجج الله علی الخلق اجمعین و ائمتک ائمه هدی ابرار. یا مائده سادات حسینی بنت سید ناصر اذا اتاک الملکان المقربان رسولین من عند الله تبارک و تعالی و سئلاک عن ربک و عن نبیک و عن دینک و عن کتابک و عن قبلتک و عن ائمتک فلاتخافی و لاتحزنی و قولی فی جوابهما الله جل جلاله ربی و محمد صلی الله علیه و اله نبیی و الاسلام دینی و القرآن کتابی و الکعبة قبلتی و امیر المومنین علی بن ابی طالب امامی و الحسن بن علی المجتبی امامی و الحسین بن علی الشهید بکربلا امامی و علی زین العابدین امامیو محمد باقر علم النبیین امامی و جعفر بن الصادق امامی و موسی الکاظم امامی و علی الرضا امامی و محمد الجواد امامی و علی الهادی امامی و الحسن العسکری امامی و الحجه المنتظر امامی. هوءلاء صلوات الله علیهم اجمعین ائمتی و سادتی و قادتی و شفعائی بهم اتولی و من اعدائهم اتبرء فی االدنیا و الاخرة. ثم اعلمی یا مائده سادات حسینی بنت سید ناصر ان الله تبارک و تعالی نعم الرب و ان محمدا صلی الله علیه و اله نعم الرسول و ان امیر المومنین علی بن ابی طالب و اولاده الائمة الاحد عشر نعم الائمة و ان ما جاء به محمد صلی الله علیه و اله حق و ان الموت حق و سوال منکر و نکیر فی القبر حق و البعث حق و النشور حق و الصراط حق و المیزان حق و تطائر الکتب حق و الجنة حق و النار حق و ان الساعة اتیة لا ریب فیها و ان الله یبعث من فی القبور. افهمت یا مائده سادات حسینی؟! پی نوشت : 1- مرگ چقدر نزدیکه و ما چقدر غافلیم! اتفاقا تو این 1 ماه که دیدم 2بار خوابوندن میت توی قبر و گذاشتن لهد و ریختن خاک سرد و بعدش گلاب و .... راسته که میگن خاک سرده و فراموشی میاره. خصوصا برا این وریا! 2- روز 3شنبه که خبر رو بهم دادن بچه ها پیشنهاد کردن قران بخونیم و سوره " ق " رو که درباره قیامت هست. خیلی برام جالب بود. رسید به ایه ی " یوم نقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزید". خیلی برام جالب بود که قاری حداقل 3بار این آیه رو خوند ولی از فرط گریه نتونست نمومش کنه! 3- دقیقا ماه پیش تو 1 همچین روزایی که مادربزرگم فوت کرده بود، یادمه به محدثه خانم بنابی گفتم که مادربزرگم هم م3 خودمون خردادیه! تولد : اول خرداد 1310 ، وفات : دوم خرداد 1389!! ایشونم گفت : مصداق همون آیه که میگه " چقدر تو دنیا بودید ومیگن 1 روز یا 1 نصفه روز" ... 4- من همیشه واقعا اعتقادم این بوده که خدا یا " درد " نمیده و یا اگه هم بده حتما " درمان " ش رو هم میده. و اگه " درمان " رو هم نده حتما و قطعا " صبر " و " تحمل " در مقابل اون درد رو میده. پس خدا جون! تو که همیشه به یاد ما هستی توروخدا 1کاری کن ما هم از یادت غافل نشیم. 5- فردا، 13 رجب، روز تولد مولایم علی ست. روز پدر. به پدر خوبم تبریک میگم این روز و در درجه اول ، و در درجه دوم به دایی نازنینم که الان 3 روزه دیگه ظاهرا پیش ما نیست. حیف! نشد این روز، روز من باشه!! 6- این آخری 1کم بی ربط و خصوصی است : " هی ... بی صاحاب شدیم رفت ... ! " 7- الی متی احار فیک یا مولای و الی متی و ای خطاب اصف فیک و ای نجوی ... اللهم عجل لولیک الفرج!
یاعلی :) |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم تیر 1389ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط مائده سادات حسینی |
|
|
هدیه ای بهر! اصحاب :
(اینا حرف های شهید بهشتی ِ به دانشجوهای مقیم اروپا) "تشکیلات شما ، مادامی به راستی یک واحد ارزنده
است که نه فقط از نظر طول و عرض و یا ارتفاع و ... بلکه بیش از آن و قبل از آن از
نظر محتوای روحی ، محتوای معنوی ، محتوای خاص تشکیلاتیش رشد بکند. 6-پرداختن به تفریحات سالم
7-التزام به امور مذهبی
پی نوشت : 1- دعا کنید این امتاحان های ما ختم به خیر شود! 2-غول کنکور قابل شکست دادن است اگر و تنها اگر رشته ی کارشناسی ارشد معلوم شود :دی 3-همین جا از رفقا می خوام به وب لاگ رونق بدهند با تحلیل های شان! 4-آقا ماه رجب نزدیک ِ! 5-بنده با تکیه بر اعتماد به نفس شخصی :دی از وب لاگ موج 14 خرداد خواسته بودم ما رو هم به این نوشتن ها دعوت کنند ، لطف کردند و این کار را کردند ، متاسفانه فرصت نشد تا بنویسیم.ان شاءالله اگر عمری بود می نویسم. (این پست متعاقبا تکمیل خواهد شد) .. . یا علی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط محدثه بنابی |
|
|
Profile Archive |
| کمی فلسفه بافی |
یادم هست یک معلم دینی داشتیم ، راهنمایی ، داشت تفسیر سوره ی طه را برایمان می گفت : "خدا برمیگردد میپرسد : موسا!آن چیست در دستت؟ - موسا(ع) را تصور کنید ، در سرما و تاریکی با ترس از کوه بالا رفته ، حالا یک صدا میشنود -" معلممان میگفت : "تا حالا شده کسی را دوست داشته باشید ؟، وقتی از شما چیزی می پرسد ، شما شروع می کنید به جواب دادن و هِی حرف را کِش می دهید ، آن صدا چنین حکمی داشت برای موسا(ع) ، او هم شروع کرد به حرف زدن که خب این عصامِ که بهش تکیه می دم ، گوسفندا رو می چرونم و کلی کار دیگه.."
وقتی قرآن رو باز کردیم این آمد.. حالا شده است حکایت ما ، عصای ما شده قلم ما و ما هِی دوست داریم بنویسیم تا آن روز که وقتی خدا پرسید "ما تلک بیمینک؟"سرمان را بالا بگیریم و هی حرف بزنیم برای خدا.. یا علی |
| حرفی از جنس گفتن |
|
انتخاب من یا دیگران؟ مناظره در شریف برگ اول بایگانی حروف! |
| برچسبها |
|
تئوری بازی ها (1) |
| عصا به دست ها |
|
مائده سادات حسینی محدثه بنابی نیلوفر دمنه |
| پیوندها |
|
مجاااز سبز شریف جزر و مد مهاجر خودکارهای آبی دخترانه |